خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

152

أخلاق الأشراف ( فارسى )

خصب « 1 » و نعمت گذرانيد . مىفرمايند كه مال در برابر جان است « 2 » ، و چون در طلب آن عمر عزيز مىبايد كرد ، از عقل دور باشد كه آن را مثلا در وجه « 3 » پوشيدن و نوشيدن و خوردن يا آسايش بدن فانى ، يا براى آنكه ديگرى او را ستايد در معرض تلف آورد . لا جرم اگر بزرگى مالى دارد به هزار كلبتين « 4 » يك

--> ( 1 ) . خصب ، الخصب كثرة العشب و النباة فى المكان ؛ و نعمة العيش و رغده ( لسان ) . فراخى نعمت و فراخى سال و فراوانى گياه . اين كلمه غالبا با كلماتى چون نعمت و فراغت و راحت همراه ذكر شده است ( خصب و نعت ، خصب و فراغت ، خصب و راحت ) به صورت خصب نعمت ( مضاف و مضاف اليه ) نيز گويند ( نقل از حاشيهء كليله ، 82 به خامهء شادروان مينوى ) و از اين روى در عبارت عبيد نيز « خصب نعمت » مىتوان خواند . « آورده‌اند كه ماهىخوارى بر لب آبى وطن ساخته بود ، و به قدر حاجت ماهى مىگرفتى و روزگارى در خصب و نعمت مىگذاشت . . . » . ( 2 ) . برابر جان است - با روح و روان انسان يكى است و يا به اندازهء جان ارزش دارد . بسنجيد با اين سخن سعدى كه مىگويد ( گلستان ، 179 ، فروغى ) : « قرآن بر سر زبان است و زر در ميان جان ! » ( 3 ) . وجه ( - جهة ) ، در زبان عربى متجاوز از 28 معنى براى اين كلمه ياد كرده‌اند ( لسان ، الرائد ، المنجد ) ، و از معانى مذكور روى ( - چهره ) ، طريقه ، قصد ، نيّت را مىتوان ياد كرد . در فارسى معمولا به معنى « نقدينه » و « پول » به كار مىبرند و به « وجوه » جمع مىبندند ( - وجوه برّيّه ؛ و به « وجوهات » جمع الجمع ) . در اينجا به معنى « در مورد » ، و « در باب » و « جهت » بىمناسبت نيست . ( 4 ) . كلبتين ، ابزارى است انبرك مانند كه بدان دندان را بيرون كشند ( غياث ) ؛ توسّعا هرگونه ابزارى براى بيرون كشيدن چيزى از چيزى . خاقانى گويد ( ديوان ، 912 ، سجادى ) : به كلبتينم اگر سر جُدا كنى چون شمع * نكوبد آهن سردِ طمع كُدينهء من [ كُدينه : چوبى كه گازران جامه را بدان كوبند و دقّاقى كنند ] مولوى گويد ( ديوان كبير ، 3 / 165 - 166 ، فروزانفر ) : آمد بهار اى دوستان ، منزل سوى بُستان كنيم * گِردِ غريبانِ چمن خيزيد تا جولان كُنيم زنجيرها را بردريم ، ما هر يكى آهنگريم * آهن‌گزان چون كلبتين آهنگِ آتشدان كُنيم -